|
فروخته شد...
به هزار سکه ی طلا
و یک خانه ی ویلایی
فروخته شد...
به آرزوهای مادر
و محاسبات پدر
اندامش از انِ شما
وافکارش نیز....حق ندارد جای دوری برود
یا در خیال عاشق مردی بماند
توی مجلس شادی و لباس سفید زیباتر به نظر می رسد
و تلخی لبخند توی عکسهایش را
هیچ کسی نمی فهمد
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط فریبا سلامی در 87/03/30 و ساعت 14:26
|
صورتهایی خالی از کنارم میگذرند
چشمهایم را به چهره ای مات میدوزم
لبهایم روی صورتی نا آشنا می خندد
قدم می زنم
و هوای مسموم این شهر را می بلعم
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط فریبا سلامی در 87/03/30 و ساعت 2:47
|
مولکولهای کوچک بخار آب
به شیشه پناه آورده بودند
و به ما
که در گرمای اتاق
از گرمای عشق
می سوختیم
حسادت می کردند
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط فریبا سلامی در 86/11/24 و ساعت 1:0
|
بهار می آید
این پاییز را
دوام بیاور
..................
آتشفشانی در من
شعله می کشد
عکسهایت را که می سوزانم
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط فریبا سلامی در 86/10/27 و ساعت 6:4
|
از دست رفته ای
از یاد نه...
..................................
آهش
دامنم را رها نمی کرد
بیگناهی ام را
باور نکرده بود
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط فریبا سلامی در 86/09/18 و ساعت 10:8
|
لبخند تو
دنیایی اگر نباشد
دنیایی را به آتش می کشاند
..........................
حالا که چشمانت را بسته ای
توفان مرا می برد
هیچ پلی
تو را به من نمیرساند
مسیر رفتنت
از ابرها
میگذرد
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط فریبا سلامی در 86/08/07 و ساعت 16:47
|
توی این برزخ
دستم به هیچ جا نمی رسد
گر می گیرم
شعله می شوم
خاکسترم می ماند
...
تمامی ندارد
باز زاده می شوم
تا از نو بمیرم
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط فریبا سلامی در 86/07/25 و ساعت 11:41
|
گناه پسر کوچک همسایه
یا دیوارهای کوتاه خانه نیست
که این توپ پلاستیکی
مدام توی حیاط ما می پلکد
وقتی زمین بازی
همین کوچه ی باریک
و دروازه
درب خا نه ی ماست
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط فریبا سلامی در 86/07/25 و ساعت 11:38
|
ابرهای خاکستری
شب هنگام
گریه هاشان را خوردند
و آرام
از شهر ما گریختند
................................................................
سایه هایی در گذرند
صبح تا شام
تمام هفته را
می دوند
اجساد خیابان
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط فریبا سلامی در 86/07/16 و ساعت 13:1
|
چنگ می زند
به هر خاری بوته ای درختی
زخم بر می دارد
تن پارچه ای اش
باد با سماجت زوزه کشان
بلندش می کند
توی هوا می چرخاند
به هر سو می رود
نزدیک زمین
در اوج آسمان
درختی دست می گیردش
شاید عریانی اش را
-با تیرگی این چادر-
بپوشاند
۱۴/۶/۸۶
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط فریبا سلامی در 86/07/13 و ساعت 1:40